تبلیغات
ادبیات - نقد فیلم "وارونگی"
 
ادبیات
جمعه 3 دی 1395 :: نویسنده : محمدمهران عشریه

وارونگی اثر بهنام بهزادی عنوان فیلمی است که شاکله­ ی اصلی آن، مشکلات ایجادشده توسط آلودگی هوای تهران برای شخصیت اصلی فیلم (نیلوفر) است. این آلودگی در قسمت­های مختلف فیلم یا نشان داده می­شود یا توسط بازیگران گفته می­شود یا خبری که از رادیو پخش می­شود، بیانگر آن است. شخصیت اصلی فیلم یعنی نیلوفر با مادرش زندگی می­کند. نیلوفر (سحر دولتشاهی) دارای یک کارگاه خیاطی در خانه ­ای است که میراث پدری او، برادرش فرهاد و خواهر متأهلش است. گره افکنی روایت از اینجا شروع می­شود که مادرش بیماری تنفسی دارد و این بیماری به حدی می­رسد که مادر باید به خارج از تهران و یکی از شهرهای شمالی برای همیشه نقل مکان کند. فرهاد (علی مصفا) و خواهر نیلوفر درگیر مشکلات زندگی خود هستند و خودسرانه تصمیم می­گیرند، نیلوفر را با مادر به شمال روانه کنند. نیلوفر این موضوع را می­پذیرد و کارگاه خیاطی را به دوستش (ستاره پسیانی) می­سپارد تا کارگاه و تنها ثمره­ ی زندگی­ اش پابرجا بماند. فرهاد و دیگر خواهر نیلوفر بدون اطلاع او کارگاه خیاطی­ را ، به عنوان بدهی فرهاد اجاره می­دهند. اینجاست که روایت به اوج خود می­رسد و نیلوفر که خود را به نوعی مجبور به انجام کارهایی که دیگران به او امر کردند می­بیند از این کارها سر باز می­کند. در کشمکشی نیز با فرهاد مشخص می­شود که آن­ها آن کارگاه و خانه ­ای را که نیلوفر با مادرش زندگی می کند به عنوان میراث به سر نیلوفر می­کوبند. نیلوفر می­گوید اگر قرار بر تقسیم میراث است پس فرهاد و خواهرش هم باید در نگهداری مادر درشمال سهیم شوند. پس از کشمکش­ هایی، گره­ گشایی صورت می­گیرد و نیلوفر تصمیم می­گیرد با مادرش به شمال برود. اما خواستار تقسیم میراث و سهم خود می­شود. روایت دیگری نیز موازی روایت مذکور بیان می­شود که ایجاد رابطه­ ای احساسی میان نیلوفر و سهیل است. سهیل به نوعی متمول و ساختمان­ ساز است. ارتباط آن­ها به خوبی جلو می­رود تا جایی که نیلوفر می­فهمد سهیل، پسری دارد و آن پسر حدود یک ماهی نزد سهیل زندگی می­کند. پس از کش و قوس­هایی فراوان و با استناد به صحنه­ ی پایانی فیلم آن­ها در تصمیمشان به تفاهم می­رسند.

این فیلم در کنار روایتی که بدون هیچ اغراقی صورت می­گیرد و موفقیت کارگردان را در ایجاد حسی واقعی برای مخاطب ایجاد می­کند نکته­ های قابل تأملی دارد. وارونگی هوا که موجب آلودگی در شهر می­شود موجد مشکلاتی برای ساکنان شهر است. مشکلاتی که در بسیاری از مواقع راه­ حلی برایشان وجود ندارد. مادری مجبور به ترک شهر می­شود و به سبب آن دختری چون نیلوفر کارگاهش را از دست می­دهد. مجبور به ترک شهر می­شود. زندگی­ اش تغییراتی می بیند که خارج شدن از آن ممکن نیست. رابطه­ ی صمیمانه­ ی خانوادگی در ابتدای ماجرا به کدورت می­کشد. کمک­های دوستانه و برادرانه و خواهرانه به دشمنی می­کشد. عشق­ها سرد می­شود. در نتیجه وارونگی هوا موجب وارونگی زندگی­ می­شود. مشکلات به وجود می­آید و راه حلی ندارد. این آلودگی ­ها هم فقط به وجود می­ آید و هیچ راه حلی برای آن نیست. فقط دیده می­شوند، گزارش می­شوند و تنفس می­شوند. این مضمون نیز با استناد به صحنه ­ای از فیلم تکرار می­شود؛ کارگرانی برای بیشترکردن فضای کارگاه خیاطی دیوارها را برمی­دارند و زمانی که از آن­ها خواسته می­شود به تمیزکاری آن بپردازند می­گویند: این کار ما نیست، ما فقط خراب­کاریم!

آلودگی نه تنها برای انسان شهرنشین مضر است روی گیاهان خانگی و خیابانی شهر نیز تأثیر می گذارد به وجهی که در چند صحنه­ ی فیلم نیلوفر به گل­ ها آب می­دهد تا آن ها را از آلودگی بزداید. این آلودگی که وجه دیگر آن گرد و خاک است می­تواند روی غیرجاندارها هم تأثیرگذار باشد. در صحنه­ ای از فیلم برای آسیب نرسیدن به چرخ­ های خیاطی و جلوگیری از آسیب نشستن گرد و خاک بر آن­ها، روی آن­ها پارچه می­کشند.

مصداق دیگر آلودگی در این فیلم پسر سهیل است. به دلیل آلودگی، مدارس تعطیل شده است و او به جای درس­خواندن مشغول بازی دیجیتالی است.

عشق نیلوفر به سهیل و بالعکس، عشقی قدیمی است. با پخش آهنگی از قدیم در ابتدای فیلم، آن­ها یکدیگر را بیشتر دوست می­دارند. سهیل برای نیلوفر آلبومی می­ آورد و در ماشین مدل ­بالایش به او نشان می­دهد. این آلبوم نشان از گذشته است و آن­ها با دیدن آن حال و هوایی تازه می­گیرند. آیا این نگاه به قدیم و گذشته را شاد دانستن، برای شهر و ساکنانش هم مصداق ندارد؟ زمانی که شهر تمیزتر بود و مشکلات به وجود آمده­ ی آن برای ساکنانش کمتر.

روایت به نوعی ناتورالیسم است. مادری مجبور به ترک شهر می­شود. دخترش نیلوفر به سبب او مجبور به ترک شهر می­شود. زندگی­ اش به هم می­ریزد. او می­خواهد کارگاهش پابرجا بماند و حتی جای دیگری را هم اجاره کند و کارگاه را سر پا نگه دارد اما نمی­تواند. او تلاش می­کند و می­خواهد اما نمی­تواند. می­خواهد به برادرش فرهاد کمک کند اما برادرش نمی­خواهد. پسر سهیل را در ابتدا نمی­پذیرد اما در نهایت پاسخ سهیل را می­دهد و به سبب سهیل، پسرش را نیز می­پذیرد. آلودگی برای دیگر ساکنانِ شهر هم مشکلات ایجاد می­کند و آن ها راه فراری از جبر مورثی طبیعت ندارند.

آدم­ها غم­ آلوده زندگی می­کنند. حتی زمانی که می­خواهند آهنگ شاد گوش کنند (صحنه­ ی پایانی فیلم)، آهنگ شادی وجود ندارد که با آن بخندند و مجبورند خنده­ هایشان را با همان آهنگ­ های غمین، روی صورت­ هاشان نشان دهند.

این شهر دودهاش که خوب پیداست. تهرانِ دودی. این تنها شهری هست که دوستش دارم.

 

محمد مهران عشریه





نوع مطلب : نقد فیلم، 
برچسب ها : وارونگی، بهنام بهزادی، فیلم سینمایی،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :